بهاري بود ...
از آخرين زمستانه، بهار را منتظر بوديم تا در انتهايش و البته مبتني بر روزگار پس از 22 خرداد، اندر احوال محيط و مديريت بنگاريم و بنويسيم از فرصتهاي محيطي و تكنيكهاي مدبرانه، كه روزگار را چنان به حيرت كم بصيرتي كه نه، نابينايي برخي خواص نشستيم كه از ياد برديم بهار و بهارانهها را و البته اين حيراني به تابستان و بعد آن هم ادامه يافت و اين حيراني روز به روز رنگي نو گرفت تا آنجا كه مداد رنگيهايمان كامل گشت، اما از ارادت ما به ايرج پزشكزاد چيزي نكاست و چه بسيار ديديم كار انگليسها، جنگ ممسني، دلاوريهاي مش قاسم و پولوتيكهاي عمو اسدا...، البته شيرعلي هم بود، دوستعلي هم بود، اصلا همه بودند...
همان دوران، سلسله مراتب بحران ساز را مستقل از واژگان نرم و نو، در هر قدم و قلم و عملي، خواسته يا ناخواسته هويدا ديديم، آن قدر ديديم و ميبينيم كه شايد طمعي به مرور داستان “مديريت بحران” به عنوان يكي از انواع مديريت فعلا نداشته باشيم و البته چه خالي بود جاي تدبير در “تركتازي تقدير” و چه خالي بود جاي “توجه و مراقبت” در خشم دندان و قلم...
به عادت مرسوم، پشت رفتگان سنگر گرفتند همه- لابد از بيسنگري - ياد رفتگان كردند و پرچمها افراختند و البته كم نيافروختند، ايكاش آنها كه هستند لختي به بعد خود انديشه كنند، كه رفتني هستيم همه، هم از اين دنيا و هم از اين مسند، كه اگر وفايي داشت به ميراث نبود مسند، ايكاش به فكر پرورش باشيم و ميراث ماندگار براي فرداي محتوم، تا بماند پايدار آنچه ميسازيم و اگرنه برگي با انتها به فصلي ديگر از تاريخ اين ملك افزون ميكنيم، بيثمر و بيحاصل و افسوس كه دفترمان كم ندارد از اين اوراق، در صنعت و سياست و هنر و هرآنچه داشتيم و داريم. دستكم اي كاش طبيعت را نيك بنگريم به وقت كاشت، داشت و برداشت تا يادمان باشد برداشت، بيداشت و “توجه و مراقبت” حاصل نشود و البته آجر سنمار اين داستان “كاشت” است، كه اگر باد كاشتيم جز طوفان درو نتوانيم كرد...
راستي چرا اين بهارانه را پاياني نيست؟
ساختن براي ماندن...
از پس هر ويراني، ساختني بايد و البته هستند مردماني سختكوش كه از براي هر ساختني آستين ويراني بالا زنند، اما بحث دوم را فعلا محلي نيست تا وقتي ساختمان كم از ويراني نيست...
رمز ماندگاري و جاودانگي ميراثها شايد همين است، “ساختن براي ماندن”، اما چه خالي است جاي چنين بينشي در بخش قابل توجهي از كردارمان! كه از ياد بردهايم شايد ريشه كردار نيك را؟! و اگر از ياد نبرده بوديم كه چنين سست عنصر نميساختيم گفتار و كردارمان را...
سست ميسازيم كه بنا ناپايدار است و قلم بيپروا، خواه بنايي بر سياست سازيم يا بنايي بر سازمان و كار و كسب يا بنايي براي آرميدن در زمستان و تابستان يا قلم فرسايي كنيم له يا عليه اين و آن، چه در عالم سياست، چه در عالم سازمانداري و مردمداري، بخش خصوصي و دولتي و تعاوني هم يكي است، كه انگاري طاعوني است بر ما و صدالبته استثناء هم هست اما سهم استثناء در جماعت مگر تا كجاست؟ افسوس كه بي “مراقبت و توجه” ميگوييم و ميسازيم و نميانديشيم مكافات عمل را...
شايد سعدي و حافظ و مولانا به نيكي انديشه كردند و گفتند، كه هنوز ماندهاند در اين گنبد دوار، يا شايد تخت جمشيد را براي ماندن ساختند كه از پس اسكندرها و سيل و طوفان و آفتابها هنوز هم مانده و البته پيامبران و اديان و همه ميراثمان اگر براي ماندن بنا نميگشتند، نبودند امروز...
ما كجا و ماندگاري كجا؟! و صد افسوس كه مايهاش قدري نيكانديشي و لختي “توجه و مراقبت” است واگرنه قلم و دواتمان از حافظ و سلمان بهتر و آجر و سيمانمان از عهد داريوش و كورش مقاومتر و عدد كتب و مقالاتمان از خسرو پرويز و ابن سينا كاملتر...
البته ساختن نماگرهاي گوناگون دارد، حل يك منازعه سياسي، مدلسازي توسعه، بهرهگيري از ميراث تاريخي، هدفمند نمودن يارانهها، حل بحران از شركتهاي توليدي چه ايران خودرو چه شركتي چند نفره يا سهممان از خزر يا معماري مدل جبران خدمت يك شركت و آييننامه وام و... همه و همه بهانهها و فرصتهايي است براي ساختن و ماندگار شدن و فرصتها چون ابر در گذرند و البته زمين در حال گرم شدن و تعداد ابرها هم روز به روز كمتر...
و نگارنده نه سياستدان و تاريخدان، نه معمار و اديب است، شهروندي است از جنس عوام كه منتهاي آرزويش سلامتي و سربلندي و دل شاد و البته عاقبت بهخيري در دنيا و آخرت است براي همه، اگر خدا خواهد...
مدير مسئول